تبليغاتX
صفحه اصلي شما >

esmail parvaneh با ما به از این باش که با خلق جهانی










سكوت و تنهايي

من يه کوچه تک و تنها بي عبورم                           

اگه نگذري هميشه سوت و کورم

من يه برگم اگه باشي تو يه عابر

يا يه آبادي براي توي مسافر          

رهگذر سکوت اين کوچه رو بشکن

تا سحر شه شب تنهايي تو ومن

حالا که کوچه اميدش به عبوره

نگو سخته نگو ديره نگو دوره                    

اگه دوري اگه نزديک اگه تنها اگه تاريک 

همدم غربت تو منم همين کوچه باريک

شب تنهايي توبي کوچه که انتها نداره

شب من غير قدم هاي تو که صدا نداره

 

براي مشاهده بقيه عكس ها در ادامه مطلب كليك كن

ادامه مطلب

نوشته شده در 86/12/17 توسط اسماعیل | لينک ثابت |


وضعيت امروز

وضعيت امروز

 

امروز بازی ها جدی گرفته شده ، ولی جدی ها بازی .

کتاب زیاد، ولی حوصله مطالعه کم.

ابزار تامین ،پیشرفت کرده ولی امنیت عقب رفته است .

مناره ها بلند ، ولی بلال ها کوتاه .

تجملات اصل ؛ معنویات فرع .

درآمدها زیاد؛ آسایش ها کم.

علم رشد کرده ؛ ولی عاطفه تنزل .

خدمت توسعه یافته ؛ ولی صفا و محبت کمرنگ .

اظهار محبت زیاد ؛ ولی روح محبت کم .

اتوبان ها وسیع ؛ نقطه نظرها باریک .

مقام ها بالاتر ؛ ارزش ها کمتر.

تحصیلات بالاتر ؛ دانایی کمتر .

می آموزیم که چگونه درآمد اضافه کنیم .

اما چگونه زندگی کردن را بلد نیستیم .

خانه ها بزرگتر شده ؛ خانواده ها کوچکتر.

سالهای زندگی طولانی ؛ لیکن حقیقت زندگی کمتر.

شعار بیشتر ؛ حقیقت کمتر.

تسهیلات بیشتر؛ لیکن آسایش کمتر.

در راه رفتن به کره ماه هستیم

اما از رفتن به خانه همسایه غافلیم .

فضای خارج از زمین را فتح کرده ایم

اما از فضای داخل خانه غافلیم

بر کمیت افزوده ایم از کیفیت کاسته ایم

قامت افراد بلند فکر افراد کوتاه

منفعت ها سرریز دلبستگی ها سراریز

درآمدها چند برابر جدایی ها چندین برابر

خانه ها زیبا ولی پایه ها سست

 

ادامه مطلب

نوشته شده در 86/07/14 توسط اسماعیل | لينک ثابت |


درد دلی با تو

 

درد دلی با تو

 

درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به

 گوش کسی نخواهد رسید.

شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از

 همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر

 قلب شکسته ات هستی ..

روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری.

میدانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له

 کرده است.

"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را

برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته. 

ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که

عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند

و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟

چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه 

هایمان گماشته  اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه

است باورت نمی شود

 عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می

کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.

ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق

ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن

امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم

باور داشت.

می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با 

تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما

زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند

و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل

را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این 

 روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی

اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان

سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی

 شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد.

فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم

ساکن شهرش خواهی شد.

دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی

 عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و

دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار

عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته

خویی شوی.

می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های

زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس 

پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم

ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با

نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس

 که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و

 صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.

این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند

و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده  

باشم.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در 86/06/09 توسط اسماعیل | لينک ثابت |


اخرين لحظه دیدار

اخرين لحظه دیدار

 

در اخرين لحظه ديدار به


چشمانت نگاه كردم و


گفتم بدان اسمان قلبم


با تو يا بي تو بهاريست


همان لبخندي كه توان را


از من مي ربود بر لبانت


زينت بست.


و به ارامي از من  فاصله


گرفتي بي هيچ كلامي.


من خاموش به تو نگاه می كردم


و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت


نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه


اسمان بهاري يعني ابر


باران رعد وبرق و طوفان


ناگهاني


و اين جمله ،جمله اي


بود بدتر از هر خواهش


براي ماندن و تمنايي


بود براي با او بودن.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در 86/05/27 توسط اسماعیل | لينک ثابت |


شعری از سهراب سپهری

 

 

سهراب سپهری

 

 

جهنم سرگردان

 

شب را نوشيده‌ام .

 


وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.

 


مرا تنها گذار

 


اي چشم تبدار سرگردان!

 


مرا با رنج بودن تنها گذار.

 


مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

ادامه مطلب

نوشته شده در 86/05/27 توسط اسماعیل | لينک ثابت |


فقط به خاطر تو

 

اومدی تو سرنوشتم

          بی بهونه پا گذاشتی

                 اما تا قایقی اومد  

                       از منو عشقم گذشتی

                             رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

          من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

   توی جهنم می بینمت !

تو به جرم اینکه قلبمو دزدیدی...

منم به خاطر اینکه خدا رو ول کردم تورو پرستیدم
        

ادامه مطلب

نوشته شده در 86/05/22 توسط اسماعیل | لينک ثابت |


موظب اینهاباشید از دست نرن

 

 

 

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند:

زمان، کلمات و موقعيت ها.

سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند:

آرامش، اميد و صداقت.

 سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند:

 رؤيا ها ، موفقيت و شانس .

 سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند:

          عشق، اعتماد به نفس و دوستان

ادامه مطلب

نوشته شده در 86/05/16 توسط اسماعیل | لينک ثابت |


حرف مادرانه

نيمه شب صورت خود را  به خدا خواهم کرد


از خدا خواهش ديدار تو را خواهم کرد


تا که جان دارم و از سينه نفسي مي آيد


به تو و مهر تو اي دوست وفا خواهم کرد

 

در اين خاک در اين خاک


در اين مزرعه ي پاک


به جز عشق 


به جز مهر


به جز رنگ


دگر هيچ نکاريم 

 

فرستاده یک دوست

ادامه مطلب

نوشته شده در 86/05/14 توسط اسماعیل | لينک ثابت |


می خوام بگم

ديگه چطور حاليت كنم دوست دارم

 

 

 

بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدر دوست دارم


اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم


بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم


بهت نگفتم تا حالا اما حالابهت میگم


داری کجا ها میکشی باز این دل دربه درو


قشنگ مهربون من اینجوری از پیشم نرو

 
بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدر دوست دارم


اینکه چقدر آرزمه پیش چشات کم نیارم ...


دلم میخواد باور کنی از ته دل میخوام تورو


وقتی میگم بمون بمون وقتی میگم نرو نرو

 
بری هزار سالم بشه چشم انتظارت میمونم


بازم برای دل تو ترانه هامو میخونم


خودت میدونی که تورو از دل و از جون میخوامت


لیلی عشق من شدی من مث مجنون میخوامت

ادامه مطلب

نوشته شده در 86/05/14 توسط اسماعیل | لينک ثابت |


سلام برای دیدن متن های عاشقانه کلیک کنید

                                                                 کلیک

ادامه مطلب

نوشته شده در 86/05/12 توسط اسماعیل | لينک ثابت |